امروز صبح، پس از شبی سرشار از رنجهای شدید بیدار شدم. آن رنجها را برای ارواح پاک و برای دنیا نذر کردم تا به نجات روح انسانها کمک کند.
ناگهان، مادر مبارک و عیسیِ نوزاد به همراه سه فرشته مقدس ظاهر شدند. عیسیِ نوزاد حدود دو تا سه ماهه به نظر میرسید.
مادر مبارک با ملایمت عیسیِ نوزاد را به من سپرد و گفت: «مطمئن شو پسرم را روی بالش بگذاری و او را راحت کنی.»
خداوند عیسای ما در حالی که یک لباس خواب سرهم پوشیده بود، بسیار شیرین به نظر میرسید. بعد از اینکه مادر مبارک او را به من سپرد، دیگر نمیتوانستم ایشان را ببینم.
او لبخند زد و گفت: «میدانی چرا پیش تو آمدهام؟ میخواهم لباس خوابم را عوض کنی. باید مرا بلند کنی.»
گفتم: «تو حرف میزنی، در حالی که اینقدر کوچکی!»
پاسخ داد: «من حرف میزنم. هر کاری بخواهم میتوانم انجام دهم و تو را برکت میدهم.»
او گفت: «و باید پوشاکم (پامپر) را هم عوض کنی.»
تعجب کردم که خداوند به پوشاک نیاز داشته باشد.
کنار او دو بالش بود. گفتم: «دو تا بالش برای تو خیلی بلند است. من ارتفاعش را کم میکنم.»
از فرشتگان پرسیدم: «میتوانید دو تا پوشاک و یک دستمال به من بدهید؟» لباس خواب کوچک از قبل آنجا بود.
سعی کردم لباس خوابش را از سرش در بیاورم اما نتوانستم.
گفتم: «باید کمی با من صبور باشی چون من کمی کند هستم.»
او گفت: «من به تو کمک میکنم.»
روی شانههای لباس خوابش دکمههای کوچکی بود. ناگهان، دکمههای شانه باز شدند. خداوند دستهای کوچکش را بلند کرد و من توانستم لباسش را عوض کنم و یک لباس خواب زمستانی دیگر به او بپوشانم.
در کمال تعجب، وقتی لباس کودک عیسی را کنار زدم، دیدم که خودش را خیس کرده است. شروع کردم به آرام خندیدن و خداوند هم با من خندید.
گفتم: «حالا تمام پیژامهات را خیس کردی!»
او گفت: «یکی دیگر هست که بتوانی به تنم کنی.»
کودک عیسی مثل هر نوزاد دیگری، ریزریز میخندید و قهقهه میزد.
بعد از اینکه یک پیژامه بافتنی راه-راه به او پوشاندم، گفتم: «نگاهت کن — چقدر زیبایی.»
ناگهان اشکی روی گونه راستش جاری شد.
با ملایمت پرسیدم: «چرا گریه میکنی؟ تو تمیز و مرتبی، زیبا هستی، من دوستت دارم و همه دوستت دارند. چرا گریه میکنی؟»
او پاسخ داد: «چون هیچکس مرا نمیخواهد.»
اشکها روی صورت خداوند جاری شدند.
من با ملایمت خداوند عیسی را بلند کردم و برای آرام کردنش، او را نوازش کردم.
ناگهان مادر مبارک آمد و گفت: «دیدی پسرم چطور برای دنیا گریه میکند؟ هیچکس او را نمیخواهد.»
گفتم: «مادر مبارک، آدمهای زیادی هستند که او را دوست دارند.»
او گفت: «آدمها کافی نیستند. دنیا خدا را کاملاً انکار میکند. آنها دیگر خدا را نمیخواهند. ترجیح میدهند در گناه و دروغ و زشتی زندگی کنند تا اینکه توبه کنند و پیش پسر من بیایند. او بسیار رنجیده است.»
سپس با ملایمت کودک عیسی را به مادر مبارک بازگرداندم.
او گفت: «میبینی، تو لباس جدیدی به او پوشاندی و این نشاندهنده آن است که تو او را تسلی میدهی.»
پوشاندن لباس خداوند و در آغوش گرفتنش، نماد ثمرات نیکی است که از رنج من برای او حاصل شده است. من از درد و رنج دور میشوم و تسلای زیبایی دریافت میکنم.
تمام دعاها و رنجهای ما که تقدیم خداوند میشود، به او تسلا میبخشد.