فرشته امروز صبح آمد و مرا به برزخ برد تا به روحهای مقدس کمک کند. وقتی از آنجا بیرون آمدیم، من و فرشته از تپهای بالا رفتیم و به یک تیرک کوچک سفید رسیدیم. ما روی زمین نشستیم و چند بانوی قدیس هم همراه ما بودند.
فرشته گفت: «والنتینا، بالا را نگاه کن.»
بالا را نگاه کردم و دیدم که آسمان باز شده است. تماشا کردم که چیزهایی در حال آماده شدن بود و سپس پایین آمدند.
فرشته گفت: «دستت را دراز کن.»
همین که دستم را دراز کردم، بسته سفید بزرگی را دیدم که با یک صلیب آبی در بالا، در حال پایین آمدن بود.
فرشته گفت: «خدای پدر برایت بستهای فرستاده است.» با خودم فکر کردم شاید خدای پدر چیزی برای پاهایم فرستاده باشد، چون مدام از او میپرسیدم کی آن را شفا خواهد داد.
آن بسته بسیار بزرگ در دستِ دراز شدهی من فرود آمد. خیلی سبک بود و در کاغذ سفید نرم پیچیده شده بود. آن را روی زمین گذاشتم و با خودم فکر کردم: اوه، رنگ آبی، رنگ مریم مقدس است. صلیب آبی با حاشیههای طلایی، کاملاً پهن بود.
بلافاصله آن را باز نکردم. همه از من میپرسیدند: «نمیخواهی بازش کنی و ببینی چیست؟»
بالاخره بسته را باز کردم و یک بطری قهوهای کوچک مربعی شکل پیدا کردم که چیزی داخلش بود. کاغذهای بسته را همانجا رها کردم و بطری را با خود بردم.
از من پرسیدند: «داخلش چیست؟»
وقتی بطری را باز کردم و داخلش را نگاه کردم، دیدم که پفکهای برنجی با شیر است!
همه خندیدیم. خدای پدر کمی با من شوخی کرده بود.
گفتم: «عجیب نیست!»
آنها گفتند: «اما آن از آسمان است، پس بسیار گرانبهاست. خداوند پدر شوخی کوچکی با تو کرد تا حالت را بهتر کند.»
سپس به راه رفتن با فرشته ادامه دادم. وقتی از گوشهای پیچیدیم، ناگهان با دو غول روبرو شدیم؛ مرد و زنی با پوست روشن که رداهای سفید بلند با پوششهای کرمرنگ به تن داشتند. قد آنها بیش از دو متر بود. در کنار آنها ایستاده بودم و احساس بسیار کوچکی میکردم و ترسیدم. آنها به من نگاه کردند اما چیزی نگفتند و در حالی که دست هم را گرفته بودند، از کنارم گذشتند. وقتی برگشتم، دیدم که هر دوی آنها موهای بلند، زیبا، براق و خاکستری-بلوند داشتند.
به فرشته گفتم: «آنها خیلی بلند هستند.»
فرشته توضیح داد: «والنتینا، آیا میدانستی که در دوران پیش از تاریخ، مدتها پیش، غولهایی روی زمین زندگی میکردند؟ برخی از آنها خوب بودند و برخی نبودند. پس از قرنها، قد انسانها کوچکتر شد.»