خداونده با لباس خاکستری و سفید میآید. دل پاک او آشکار است. او میگوید: "دخترم، امروز به تو آمدهام چون پسرم من را فرستاده تا ملتت و جهان بفهمند که فاصله بین آسمان و زمین هر دقیقه بیشتر شدهاست. در دست قدرت فرزند خداونده اینست که آنچه انسانها ارزش قائل هستند - قدرت، پول، موقعیت و مال دنیا - نابود شود. بشر بارها شاهد آن بوده است از طریق فاجعههای طبیعی و ساختهدستی که خدای قدرتمند اجازه داده است." (اکنون اشکهایی بر روی چهرهاش جاری شدهاست.) "ولی دلها تغییر نمی�یدهاند. گروهی بزرگ خدا را دوست ندارند و همسایه خود را نیز. آنچه در دلهای مردم حاکم میشود، جهان را نیز فرمانروایی خواهد کرد. مطمئن باشید که دنیا و هر روح بر اساس عشقای که در قلب آن است داوره خواهند شد. هیچگاه پیشتر بشر از خدا دورتری نبودهاست. رویدادهایی رخ دادهاند که شاهد این فاصله هستند."
"فرزندان عزیزم، آمدهام تا به شما التماس کنم عشق را در لحظه حاضر انتخاب کنید. از گذشته نگران نباشید و برای آینده ترسناک نباشد. نجاتتان اینجا است، الان، در همین لحظه حالا شروع کنید که دوست داشته باشید. آنگاه من تو را به پناهگاهی میبردم دل پاک من."
اکنون خودش را آرام کرده و دستهایش را باز کرده و به سوی آسمان نگریسته است. او به من میگوید: "لطفا این را برای همه فرزندانش کوچک من آشکار کنید." او رفتهاست.